آروشاآروشا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
آرشینآرشین، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

مادرانه ای برای دخترم

روزهای شیرین

   دیروز به همراه بابایی به پارک نزدیک خونه رفتیم. عاشق تاب بازی هستی. با اینکه توی خونه هم تاب بازی میکنی, ولی فکر کنم تاب خوردن توی پارک و  کنار بچه ها رو بیشتر دوست داری. بخاط اینکه باید کلی سرت رو گرم کنیم و توجه ات رو به چیز دیگه ای جلب کنیم تا بتونیم از روی تاب بلندت کنیم.      یک کار بامزه ای که انجام میدی, میری زل میزنی به مردم و اگر بهت نگاه کنند یا باهات صحبت کنند بهشون میخندی و  به راهت ادامه میدی و این سیکل همینطور ادامه پیدا میکنه. قربونت برم عزیزم, من هم اگر جای اونها بودم و تو با اون قیافه بامزت بهم نگاه میکردی نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم.     توی پارک تاب و سرس...
4 مرداد 1393

هفته نوشت

    جمعه شب به صرف افطار مهمون خونه خاله سمیرا بودیم. برای اینکه بتونیم بیشتر کنار خاله سمیرا و خانواده گلشون باشیم. بابایی زحمت کشیدن و ما رو زودتر به اونجا بردن. توی راه خیلی خوابت میومد ولی همینکه خاله سمیرا و پسر خاله و دختر خاله گلت رو دیدی خواب از سرت پرید و شروع کردی به بازی کردن. از تخت آرمیتا خیلی خوشت اومده بود برای اینکه آرمیتا جون یک عالمه عروسک بالای تختش گذاشته بود. شما هم دونه دونه عروسک ها رو بر میداشتی، به زبون بچه گونت صحبت میکردی و اون ها رو پرت میکردی روی تخت. حدود یک ساعت مونده به افطار هم مامانی و بابا جون و خاله سوده هم اومدن. شما هم کلی باهاشون بازی کردین.        شنبه شب هم مهم...
30 تير 1393

روزهای گرم تابستان

       عزیز دلم، روزهای گرم تابستان دارن میگذرن و شما هر روز بزرگتر و شیرین تر از روز قبل میشی. پنج شنبه ای که گذشت آقا جون و عزیزجون و عمه ها به همراه عمو مهدی و خانواده گلشون مهمون خونمون بودن. از اینکه خونمون شلوغ شده بود و شما می تونستی با دختر عمو و پسر عموت بازی کنی حسابی خوشحال و ذوق زده شده بودی. روز بعدش هم به دعوت باباجون و مامانی برای صرف افطار به خونشون رفتیم. دست مامانی دردنکنه، مثل همیشه کلی زحمت کشیده بودن. خاله سمیرا و دایی سهیل هم به همراه خانوادشون اونجا بودن. شما هم کلی با دختر دایی و پسر خاله و دختر خاله گلت بازی کردی. فکر کنم حسابی این دو روز بهت خوش گذشت. من هم از دیدن شادی کردن و شیطن...
22 تير 1393

خدا را برایت آرزو دارم

    خداوند تنها روزنه ي اميدي است كه هيچگاه بسته نميشود   تنها كسي است كه با دهان بسته هم مي توان صدايش كرد   تنها كسي است كه مي توان با پاي شكسته هم سراغش رفت   تنها خريداريست كه اجناس شكسته را بهتر بر مي دارد   تنها كسي است كه وقتي همه رفتند مي ماند   تنها كسي است كه وقتي همه پشت كردند آغوش مي گشايد   خدا را برایت آرزو دارم ....       ...
14 تير 1393

سفرنامه

         دوشنبه صبح خیلی اتفاقی با بابا تصمیم گرفتیم چند روزی به اردبیل، خونه عمه ناهید بریم. در ابتدا تصمیم داشتیم شب دوشنبه راه بیوفتیم بهمین دلیل همه وسایلمون رو آماده کردیم، ولی به خاطر اینکه خیلی خسته بودیم و خوابمون میومد تصمیم گرفتیم فردا صبح زود راه بیوفتیم. بابایی ساعت 5 صبح بیدار شد و من رو هم بیدار کرد. همه وسایل رو توی ماشین گذاشتیم و ساعت 6 صبح راه افتادیم.       هوا خیلی خوب بود و باد خنکی میوزید. از اونجائیکه صبحانه نخورده بودیم، برای شما شیر و کیک برداشته بودم تا وقتی بیدار شدی گرسنه نمونی. توی ماشین هم برات آجیل و بیسکویت گذاشته بودم تا هروقت خواستی بهت بدم. عاش...
9 تير 1393

این روزها

    دخترک نارنینم، هر روز که میگذره شیرین تر و بامزه تر از روز قبل میشی. این روزها با اون زبون بچه گونه ی شیرینت که اصلاً هم مفهوم نیست تلاش میکنی حرف بزنی و با تکون های دست و صورتت منظورت رو به ما برسونی. وقتی داری با هیجان برام حرف میزنی و چیزی رو تعریف میکنی، عاشق چشمهای گرد شده و لبهای بامزتم. من هم سرم رو به نشونه تایید تکون میدم و ازت میخوام تا بقیه داستانت رو برام تعریف کنی. عاشق تاب بازی هستی و خیلی بامزه تا تا ابازی (تاب تاب عباسی) رو به زبون بچه گونه خودت میخونی. عزیز دل مامان خیلی خواستنی و خوردنی شدی. خیلی وقتها دوست دارم بگیرمت توی بغلم و محکم فشارت بدم.       چند روز پیش برای خرید رنگ...
25 خرداد 1393

روستای بلوکان

     پنجشنبه به اتفاق باباجون و مامانی و خاله ها و دایی سهیل و خانواده گلشون راهی یکی از روستاهای زیبای استان قزوین به نام روستای بلوکان شدیم. دوست باباجون مارو به روستاشون دعوت کرده بودن. هوا بسیار تمیز و صاف بود. فقط  راه رسیدن به اونجا پر از پیچ و خم بود و همین باعث شد. توی راه کمی حالت بد بشه. اما خداروشکر خیلی زود خوب شدی. به اونجا که رسیدیم با استقبال گرم آقای حسینی و خانواده محترمشون به خونه پدری ایشون رفتیم. واقعاً روستای زیبایی بود. چسبیده به کوه های زاگرس با کلی باغ میوه و شالیکاری های برنج. بعد از صرف ناهار راهی باغ های اطراف شدیم و کلی از دیدن مناظر زیبای اونجا لذت بردیم. بعد از ظهر هم به همراه بابا به سم...
17 خرداد 1393

دوستت دارم

  من هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم که چه میکنی؟ پنجره اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم تنهاییت برای من.... غصه هایت برای من.... همه بغض ها و اشک هایت برای من.... بخند برایم بخند،آنقدر بلند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را... صدای همیشه خوب بودنت را....   دوستت دارم دخترم   به خاطر همه لحظه های نداشتنت، دلم گرفته، دلم برات تنگ شده.  دوست داشتم می تونستم بیشتر  کنارت باشم. نمیتونم از احساس واقعیم برات بگم چون نوشتنی نیست حس کردنیه. خیلی سعی میکنم بهش فکر نکنم ولی بعضی وقتها نمیشه، مثل امروز. فقط میخوام بدونی که خیلی دوستت  دارم. ...
5 خرداد 1393

آخر هفته ای که گذشت

     آخر هفته ای که گذشت به خاطر کلاس آموزشی که من و بابا داشتیم. مجبور شدیم شما رو به خونه باباجون و مامانی ببریم. ای کاش میشد فقط پنجشنبه کلاس داشتم، حداقل جمعه دیگه کلاس نداشتم و میتونستم بیشتر کنارت باشم. چهارشنبه بعدازظهر ابتدا به خونه آقا جون و عزیز جون رفتیم و شب رو در کنار اونها گذروندیم. آخر شب هم با بابایی اومدیم خونه باباجون. مامانی و خاله سوده برای خرید رفته بودن و هنوز به خونه برنگشته بودن. وقتی برگشتن دیدم وای ی ی کلی برای شما لباسهای خوشگل خریدن. از اونجایی که خیلی خسته شده بودی، توی ماشین خوابت رفته بود و نتونستیم اونها رو تنت کنیم. قرار شد مامانی بعداً لباسها رو تنت کنه و در صورتیکه کوچیک یا نامناسب بود ا...
4 خرداد 1393